حكيم ابوالقاسم فردوسى

6

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همى داشتم چون يكى تازه سيب * كه از باد نامد به من بر نهيب بكيوان رسيدم ز خاك نژند * از آن نيك دل نامدار ارجمند بچشمش همان خاك و هم سيم و زر * كريمى به دو يافته زيب و فر سراسر جهان پيش او خوار بود * جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن * چو در باغ سرو سهى از چمن نه زو زنده بينم نه مرده نشان * بدست نهنگان مردم كشان دريغ آن كمر بند و آن گردگاه * دريغ آن كئى برز و بالاى شاه گرفتار زو دل شده نااميد * نوان لرز لرزان بكردار بيد يكى پند آن شاه ياد آوريم * ز كژى روان سوى داد آوريم مرا گفت كاين نامهء شهريار * گرت گفته آيد بشاهان سپار بدين نامه من دست بردم فراز * بنام شهنشاه گردن فراز [ اندر ] ستايش سلطان محمود جهان آفرين تا جهان آفريد * چنو مر زبانى نيامد پديد چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج * زمين شد بكردار تابنده عاج چه گويم كه خورشيد تابان كه بود * كزو در جهان روشنايى فزود ابو القاسم آن شاه پيروز بخت * نهاد از بر تاج خورشيد تخت ز خاور بياراست تا باختر * پديد آمد از فرّ او كان زر مرا اختر خفته بيدار گشت * بمغز اندر انديشه بسيار گشت بدانستم آمد زمان سخن * كنون نو شود روزگار كهن بر انديشهء شهريار زمين * بخفتم شبى لب پر از آفرين [ دل من چو نور اندر آن تيره شب * نخفته گشاده دل و بسته لب ] چنان ديد روشن روانم بخواب * كه رخشنده شمعى بر آمد ز آب همه روى گيتى شب لاژورد * از آن شمع گشتى چو ياقوت زرد در و دشت برسان ديبا شدى * يكى تخت پيروزه پيدا شدى نشسته برو شهريارى چو ماه * يكى تاج بر سر بجاى كلاه رده بر كشيده سپاهش دو ميل * بدست چپش هفتصد ژنده پيل يكى پاك دستور پيشش بپاى * بداد و بدين شاه را رهنماى مرا خيره گشتى سر از فرّ شاه * و زان ژنده پيلان و چندان سپاه چو آن چهرهء خسروى ديدمى * از ان نامداران بپرسيدمى كه اين چرخ و ما هست يا تاج و گاه * ستارست پيش اندرش يا سپاه يكى گفت كاين شاه روم است و هند * ز قنّوج تا پيش درياى سند بايران و توران ورا بنده‌اند * براى و بفرمان او زنده‌اند بياراست روى زمين را بداد * بپر دخت از ان تاج بر سر نهاد جهاندار محمود شاه بزرگ * بآبشخور آرد همى ميش و گرگ ز كشمير تا پيش درياى چين * برو شهرياران كنند آفرين چو كودك لب از شير مادر بشست * ز گهواره محمود گويد نخست [ نپيچد كسى سر ز فرمان اوى * نيارد گذشتن ز پيمان اوى ]